به مناسبت اینکه در ایام فاطمیه قرار داریم آهنگ وبلاگ رو تغییر دادم
نظرتون رو راجع به این آهنگ برام بگین
از نخست زندگی هرگز نمی شد باورم
که شود این خانه روزی قتلگاه همسرم
روز تنهایی که حتی یک نفر یارم نبود
دیدم آنجا پشت در افتاده تنها یاورم
او مرا می خواند و من آن روز دستم بسته بود
کاش آنجا جان من می شد برون از پیکرم
خاطرات هسمر شب زنده دارم زنده ماند
از مناجات سحرگاهان زینب ،دخترم
ای شب تاریک بازا تا نهان از چشم خلق
قبر نا پیدای زهرا را بگیرم در برم
او مرا می خواند و من آن روز دستم بسته بود
کاش آنجا جان من میشد برون از پیکرم
فکر کنم همتون عکس پشت زمینه ویندوز ۲۰۰۵ رو که به ویندوز چشم آبی معروفه دیده باشین

من بجای این تصویر یکی دیگه اش رو کار کردم که اگه خوشتون اومد می تونین به دسکتابتون اضافه کنین. برای دیدن تصویر به ادامه مطلب مراجعه کنین.
فعلا
دیگه فکر کنم نوشتن من از فوتبال کافی باشه
با تمامی گلهایی که کاشتیم.
بگذریم...
به مناسبت فرا رسیدن ایام امتحانات دانشگاه یه شعر- که نمی شه گفت شعر- از طرف دانشجوهای خیلی خیلی ممتاز دانشگاهها (بمیرم براتون) که درد دلشون رو می رسونه بهتون تقدیم می کنم.
با آرزوی موفقیت همگی عزیزان در امتحانات پایان ترم.
اهل دانشگاهم
درسهایم بد نیست
من درسم را وقتی می خوانم که استاد آهنگ پایان ترم را نواخته باشد
پی اتمام کلاس
من و دانشجویان بر سر یافتن جزوه خوب با هم دعوا داریم
آخر ترم همه آموزش ها، کارشان این شده است
حذف درس من ها
اهل دانشگاهم
نمره هایم همه تک
ترمهایم مشروط
آبرویم رفته است.
راستی یه پیشنهاد هم برای تیم ملی دارم
ما برای اینکه آئین جوانمردی را رعایت کنیم پیشنهاد می کنم که کاری کنیم تا در روز آخر تیم
آنگولا بتواند به دور دوم برسد. ما اگر با نتیجه 5 یا 6 بر صفر به آنگولا ببازیم و از آنطرف
پرتقال مکزیک را شکست دهد (که چیز دور از انتظاری نیست ) آنوقت ما با یک تیر دو نشان
زده ایم. اولندش آنکه مکزیک را از رسیدن به دور دوم محروم کرده ایم و دیمندش اینکه تیمی
از جرگه محرومان را به دور دوم فرستاده ایم.
منتظر می مانیم
فعلا

آیا چاقوی ایران تیزی آن را دارد که پوست پرتقال (ببخشید پرتغال) را بکند.
اگر از بازی قبلی ایران که به نام ما و به کام تیم مکزیک بود بگذریم. بازی با پرتغال یکی
از مهم ترین بازیهایی است که ما طی این چند سال انجام خواهیم داد.
تیم ایران نشان داده است که همیشه در مقابل تیمهای قدر چیزی برای گفتن دارد.
نمی دونم چون اسمشون خیلی بزرگه اینها هم تا اونجا که توانش رو دارن بازی
می کنن تا گند کاری نشه. به نظر من در مقابل تیم (این بار واقعا قدرتمند ) پرتغال
خوب بازی میکنیم و درسته که ناراحت کننده است اما با کمترین اختلاف از این تیم
می بازیم.
مگر اینکه اتفاقات خارق العاده ای صورت پذیرفته و ایران تیم پرتغال را شکست دهد.
از قدیم الایام نقل کرده اند که بزک نمیر بهار میاد.
دیروز برای اولین بار آهنگی رو که محمد اصفهانی در مورد تیم ملی خونده بود تو تلویزیون پخش کردن. منم دارم دنبال این آهنگ میگردم اگر تونستم پیداش کنم میذارمش تو وبلاگ.
فعلا 
به همه تبریک می گم
ما با نتیجه ۳ بر ۱ به تیم (قدرتمند) مکزیک باختیم
خوب شد که بیشتر نخوردیم ها
مکزیک تیم خیلی قدری بود
بابا جمع کنین کاسه کوزه هاتون رو
وقتی بعد از نیمه اول که دو تا تیم مساوی بودن مجری صحبت می کنه. می گه ما می تونیم مکزیک رو شکست بدیم اما وقتی که اون گلهای الکی رو از مکزیک می خوریم همه یادشون می افته که مکزیک چه تیم بزرگیه. تو جام کنفدراسیون ها نمی دونم اول شده . با فلان تیم مساوی کرده. فلان تیم رو برده.
چرا؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس
خدارو شکر که فقط ۳ تا گل خوردیم

برای گذاشتن تو زمینه وبلاگ
هر کی می دونه حتما به من بگه
چون دو روزه دارم می گردم و پیدا نکردم
منتظرم.

البته با قلم خودم
این شعر پست قبلی رو از خیلی وقتها پیش تو ذهنم داشتم که براتون نوشتم
شاید یه تصویر هم تا عصر پست کنم
فعلاْ
مولای من !
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه گریه ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتش سخن. تبر به دوش. بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم ...نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره. صبح. ظهر. نه. غروب شد ...
نیامدی
این تو این غروب یک مجنون
به خدا می سپارمت بانو
به خدایی که مثل من تنهاست
به خدایی که زیر چرخ کبود
نیست اما دلش گرفته ماست
من شکستم دل تو را اما
دل دیوانه را شکستی نیست
تو گسستی زبند من آیا
عهد دیوانه را گسستی نیست؟
با تو ام با تو! ای عزیزترین
شانه هایت هنوز غم دارند؟
آسمان دلت گرفته زمن
چشمهایت غروب می بارند
به خدا می سپارمت بانو
تو مرا چون خودم نفهمیدی
راز چشمان بی قرارم را
من نوشتم ولی تو رنجیدی
سایه ام گم شده میان همه
دل دیوانه ام ولی تنهاست
چشمهایم اسیر قطره و موج
سینه ام در تلاطم دریاست
بازوان قفس گرفته مرا
مانده در چنگ میله ها تن من
داد خواهم زد از سکوت از غم
بشکند میله را مگر من من
قصه من تمام شد بانو!
بغض نا گفته در گلو خشکید
دستهایم دوباره عکس تو را
چون ستاره ز گریه هایم چید
به تو هرگز نمی رسم اما
به خدا دوست دارمت بانو
این تو و این غروب یک مجنون
به خدا می سپارمت بانو...........
آقا داوود...
امروز اولین سالگرد وفات مادربزرگمه.
نمی دونم چی بنویسم چون ندارم که در مورد کسی که برای من مهربان ترین بود بنویسم.
به همین خاطر فقط یه مطلب از آقا داوود رو که ایشون هم برای سالگرد فوت مادربزرگ نوشته بودن میذارم.
روحش شاد.
برای شادی روحش فاتحه ای نثار کنیم.
اما تا به حال توفیقی نصیبم نشده
اگه پیشنهاد جالبی داشته باشینُ لطف کنین اون رو برای من بفرستین
منتظر هستم
ویژگی ها : رنگ روشن.. ترجیها به همین رنگ که می بینین. کلاس بالا و ...
از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که از هجر رخش داد کشم
داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست
که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم
سالها می گذرد حادثه ها می آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم
هر بار که این شعر را می خوانم نمی دانم چرا خود بخود یاد رفتنت می افتم؟
نمی دانم موقع سرودن این اشعار چه در ذهن خویش داشتی که انتظار فرج را در نیمه خرداد جستجو می کنی؟
شاید آنقدر از زمینیان خسته شده بودی که برای وصال لحظه شماری می کردی!
.......
اما تو رفتی و جهانی را در غم هجرت داغدار کردی.
خمینی روح خدا در کالبد زمان بود و روح خدا جاودانه است
به راستی که این چنین است، تو خویش را در خدا گم کردی و پروردگار چنان عظمتی به تو بخشید که همه را مات و مبهوت خود کردی.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

روزی را که رفتی زیاد به خاطر نمی آورم اما زمانی که چهره مهربانت را می بینم دلم آرام می گیرد
با نگاه مجذوب کننده خود مرا به درون خویش می کشی، هرگاه که صدایت را میشنوم انگار که سالهاست در کنارت بوده ام ؛
غریب آشنا ؛ می شناسمت
چشمهایت چه جذبه ای دارند
وقتی به تصاویر و سخنرانی های تو می نگرم شاید نتوانم درک کنم حال آنی را که در مقابل روی تو سراپاگوش نشسته و با هر جمله ات قطره اشکی از چشمانش جاری می شود! اما انگار چیزی در درونم تکان می خورد. چیزی که نمی توانم آنرا توصیف کنم.
ولی حیف و صد حیف که تو دیگر در میان ما نیستی!!
باز خرداد رسید و طعم تلخ یک دوری
سال پیش همین موقع ما تو راه قم بودیم که بریم واسه زیارت بعد هم روز چهاردهم خرداد بریم بهشت زهرا و مرقد امام .
اما این بار یه موقعیتی پیش اومد که نتونستم برم
برای همه اونایی که تو راه هستن آرزوی سلامتی می کنم
میلاد مسعود حضرت زینب و روز پرستار مبارک
من این مطلب ها رو باید صبح می ذاشتم که متاسفانه کارتم تموم شد
با کمی تاخیر. ببخشید دیگه

امروز تو شهر ما وضعیت قرو قاطیه.
فردا پس فردا مطالب جدید می ذارم.
منتظز باشین
اندر حکایات بلدیه (قسمت اول)
آورده اند که در روزگاری نه چندان دور از اداره ای از ممالک نه چندان نزدیک، اشخاصی نه چندان زیاد با هم در حال کار و تکاپو بوده و با صلح . صفا در کنار یکدیگر به زندگی خویش ادامه می دادند.
بعد از سپری شدن اندی سال ، کم کم زمان دوباره نشستن ( همون بازنشستگی خودمون ) مدیر کل اداره منقوله فرا رسید.
مع الوصف در همین اداره چند تن از کارمندان به امر خدمت به خلق ا... مشغول بودندی به فراخور اینکه زمان زیادی از حضورشان سپری شده بودندی؛ برای خویش یک پا مدیر شدندی و امورات به پیش می راندندی.
آورده اند که مدیر کل محترم به علت در اختیار داشتن شغلی دیگر و به قول بچه ها گفتنی دو شغله بودن زمان اندکی برای هموار نمودن مشکلات اداره مطبوعه خویش داشتندی.
مع الوصف حضور کمرنگ مدیر در اداره مطبوعه باعث آن شده بود که امورات با نظر خویشتن بر دوش کارمندان مدیر ! بیافتد.

تقدیم به تمامی شمع های فروزان زندگیم
که با سوختن خویش راه را نشانم دادند.
عمری بود که حسرت میخانه می کشم
یاد لب تو منت پیمانه می کشم
احساس می کنم که به تو نزدیک می شوم
از سینه ام چو آه غریبانه می کشم
من هر کجا روم متعلق به مهـــدیــــــم
این را همه ز لطف کریمانه می کشم
گر دست من گرمی دست تو حس کند
دست از تمام مردم بیگانه می کشم

آنروز خیلی بیشتر از همیشه منتظرت بودم.
دلم برایت تنگ شده بود.
دنبالت گشتم اما ؛
اما تو را نیافتم، ندیدمت
و تو
شاید آمدی
و از کنار من گذشتی
و من آنقدر که در افکار خود غوطه ور شده و تو را می جستم
ندیدمت
و تو گذشتی آرام...
و من باز بدنبال نشانی از تو ![]()
میبینمتون![]()
سلام.فکر نکنی که چرا هیچی مطلب نداره ها.چون این وبلاگ رو تازه افتتاح کردم.یواش یواش مطالب و عکسهایی رو که خودم کار میکنم میندازم اینجا تا شما حالشو ببرن.
این تازه اولشه