آخیش راحت شدم از دست این کیمیا
هر روز یه مطلب میزاشت توی وبلاگ و بازار ما رو کساد کرده بود؛
حالا دیگه چند روزی فقط خودمم
اینم فال امروز
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یا دباد آن که چو چشمت به عتابم می کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
تا بعد
یه چند روزی دارم میرم مسافرت
هم زیارت هم سیاحت
شاید نتونم بروز کنم البته سعی می کنم اگه کافی نت پیدا کردم از اتفاقات اونجا براتون بگم
به مبینا سپردم تا من نیستم این وبلاگ رو بگردونه، احتمالا هر روز يه فال حافظ و ...
پس تا بعد
فعلا
یه چند روزی من نبودم از این بهبعد یه فال هرروز براتون میگیرم وبیت اصلی یا همون مطلع شعر رو براتون مینویسم
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
تا بعد
امروز تولد برادرم آقا مرتضی است.
البته در اصل داداش مرتضی دایی منه که ۲۴ روز از من دیرتر چشمش به این دنیا باز شده
اما از همون بچگی اونقدر به هم نزدیک بودیم که اونو جای برادرم میدیدم
البته ما با هم صیغه اخوت هم خوندیم و رسما برادریم
چند روزه که ازش خبر ندارم
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
تولدت مبارک آقا مرتضی

فعلا
انا اعطيناك الكوثر
كوثر يعني آب روان
چه گوارا و زلال آبي است كه از فراسوي زمان روان گشته و تشنگان حقيقت را سيراب نموده است.
امروز سالروز ميلاد ام ابيها، مادر تمام خوبي ها، حضرت فاطمه (س) است.
نمي دانم چرا هر وقت كلمه فاطمه را بر زبان مي رانم قداستي خاص وجودم را پر مي كند.؟
براي تمامي كلمات مي توان مانندي يافت اما فاطمه!
تنها كلمه اي است كه فقط فاطمه همانند فاطمه است.
و چه زيبا كلاميست :
(( فاطمه فاطمه است ))
ميلاد حضرت زهرا (س) و روز مادر بر تمامي مادران مبارك باد ؛ علي الخصوص مادر خودم كه با زحمتاش منو به اينجا رسونده
دوستت دارم مادر
فعلا

فعلا
صدا زد پسرم بیدار شو.
پسرک با صدای ضعیفی ناله کنان جواب مادر را داد.![]()
با شنیدن صدای پسر، مادر سراسيمه و رنگ پريده در كنار بستر پسر كوچكش حاضر شد و علت را پرسيد؟
- غذايي كه ديروز پسر با دوستانش بيرون خانه خورده بود علت اين مريضي بود.
مادر آماده شد تا پسر را به دكتر برساند؛ همسرش صبح زود به سر كار رفته بود و او تنها چند سكه براي خرجي آنروز در ته كيفش پيدا كرد.
با هر زحمتي بود پسر را آماده رفتن به مطب دكتر كرد.
در طول مسير با هر بهانه اي بود پسر را به صحبت مي گرفت تا شايد با دلداريهايش كمي از درد فرزندش بكاهد.
پس از معالجه پزشك و تجويز دارو؛ مادر فرزند را به خانه رساند و با سكه هاي باقيمانده براي تهيه دارو و غذايي براي پسر از خانه بيرون رفت.
هنگام ظهر پسرك طلب غذا كرد و مادر با خوشرويي غذايي را همراه با داروها بر بالين فرزند آورد.![]()
آن شب كه پدر به خانه برگشت، خانه در آرامش و صميميت پذيراي او بود ولي ...
ولي هيچ يك از خود نپرسيد كه چرا مادر تا آن زمان گرسنه بود؟؟؟
و شايد هم اصلا ندانست ...
فعلا

فعلا

ايتاليا قهرمان شد.

فعلا
ماجرا از جايي شروع شد که يکي از داوطلب ها که تازه از راه رسيده بود و جاش رو پيدا کرده بود منو صدا کرد و يواشکي از من پرسيد : اگه يه نفر اشتباهي به دور و برش نگاه کنه چي ميشه ؟
من خودم رو زدم به کوچه علي چپ و عين اينکه چيزي نشنيده ام، گفتم چي ؟
اينبار كمي بلندتر سؤالشو تكرار كرد طوري كه دور و بري هامون هم شنيدن. منم يه نگاهي بهش كردم و گفتم : اونوقت شايد اشتباه اشتباهي مراقب كه اين جانب باشه پاسخنامه اش رو بگيره !
ديده بوديم كه بچه مياد به بزرگترش ميگه كه اونو ببرن دستشويي اما نه تو جلسه كنكور !
(البته با عرض پوزش از تمامي عزيزان )
براي اينكه جلسه شلــوغ نشه و مطمئن بشن كه نفر حتما ميره دستـــشويي و نمي خواد جيم بشه؛ بايد يه نفر از مراقبها اونو تا دم در دستشويي اسكورت مي كرد و ... و اين قصه تا آخر جلسه ادامه داشت.
- تو اين جلسه يكي دو نفر سنگين وزن داشتيم كه فكر كنم اگه يه غذاي مفصل هم مي خوردند صندلي تاب تحمل اونها رو نداشت.
- چندتا از بچه ها بعد از مدتي طوري روي صندلي ولو شده بودن كه بايد دو نفر هم ميومدن و اونا رو از رو صندلي جمع مي كردن!
يه مو قشنگي هم داشتيم كه فكر كنم پيرهن آستين كوتاه برادر كوچكترش رو پوشيده بود؛ آخه لباس اونقدر براش تنگ بود كه با هر نفس عميق مي شد صداي پاره شدن دكمه هاي پيرهن رو احساس كرد.
- از اونجاييكه شب قبل فوتبال بين دو تيم فرانسه و پرتغال بود و اكثر مراقبا اهل فوتبال ! هر از چند گاهي خواب آلودگي به سراغ اونا ميومد و داوطلبها فرصت رو غنيمت شمرده و در با هم صحبت مي كرد (البته فكر نكنيد ها داشتن تقلب مي كردن چون شب بايد زود مي خوابيدن ، در مورد بازي شب قبل صحبت مي كرد و نتيجه اون رو جويا مي شدن)
صبح براي رفتن به دانشگاه با يكي از دوستام قرار داشتم تا بتونيم سر موقع برسيم
حدود ساعت 5:30 صبح از خونه در اومدم تا برم سر قرار.
(ديگه نمي خوام زياد طول بدم)
ساعت 5:45 يه زنگ بهش زدم تا ببينم كجاست ؟ اما جوابي نشنيدم و تماس ها ادامه داشت.
ساعت شد 6:25 دقيقه و باز هم جواب نمي داد
براي اينكه خودم هم دير به دانشگاه نرسم راهي شدم و توي راه هم اصلا تماس رو قطع نكردم (فكر كنم گوشي اون سوخت )
تا بالاخره تو 6:40 صبح جناب از خواب ناز بيدار شدن و ... (ميدونين كه آدم كه تازه از خواب بيدار شده چطور به تلفن جواب ميده !)
بعد از گرفتن كارت مراقب رفتم سالني كه بايد اونجا حاضر مي شدم.
اولين برخورد من اينبار با يه آقاي مسن بود (اگه بگم جاي پدربزرگ من بود به بعضيا بر مي خوره واسه همين نمي گم )
سنش حدودا 55 سال بود.
چون هنوز كنـــكور شروع نشــده بود من سر صحبت رو باز كـــردم كه شما چه عجب از اينورا؟
جواب داد كه : دخترم به زور منو ثبت نام كرده كه بايد با هم رقابت كنيم ، آخه اونم الان داره كنكور ميده !
بالاخره كنكور شروع شد ...
من كه تو چند روز قبل خوب نخوابيده بودم كم كمك احساس كردم كه چشمام سنگين ميشه. تا يه ساعتي خودم رو زوركي نگه داشتم اما مگه اين بيخوابي ميذاره آدم راحت باشه. به مراقب كلاس بغلي اشاره كردم كه يه نگاهي به اينجا داشته باش تا من يه آبي به سر و صورتم بزنم . بعدا شنيدم كه چند تا از مراقبا رسما خوابيده بودن (اصلا فكر نكنيد ها يكي از اونها دوست عزيز من بود )
* رابطان اجراي بند ...
جمله اي كه چرت بعضي از شركت كننده ها رو پاره مي كرد، شايد اگه شما هم كنكور داده باشين اين جمله رو يادتون هست كه ديگه آخر آخرا اعصاب آدم رو خط خطي مي كنه.
از چيزايي كه تو كنكور صبح جمعه خاص بود و اونو تو ذهنم نگه داشته تعداد كم غايب ها بود آخه تو كنكوراي قبلي جاي خالي غايب ها مكان خوبي بود براي نشستن ما ها ( يعني مراقبان) . داخل كلاسها حداقل جا براي نشستن مراقبا صندلي اساتيده كه هميشه خاليه اما تو سالن واي به حال مراقبا؛ اگه غايبي نباشه بايد بيشتر از چهار ساعت سر پا وايستن و تنها كاري كه مي تونن بكنن سوختن و ساختنه.
از كنكور بعد از ظهر هم چيز خاصي به ذهنم نمي رسه جز اينكه رابط قبلي نيومده بود و يكي ديگه جاش رو گرفته بود كه خيلي كار درست بود.
از كارهاش فقط اينو بگم كه آخر كنكور قرار شد كه من دفترچه ها رو جمع كنم و ايشون پاسخنامه ها رو. از اونجاييكه ايشون خيلي كار بلد بودن تو گرفتن پاسخنامه ها گير كردن . براي خودش جوكي شده بود ، من سؤالا رو جمع كرده بودم تموم شده بود و پاسخنامه ها رو دست شركت كننده ها مونده بود؛ يكي از اونا رو كرد به من و گفت آقا اگه اينا رو لازم ندارين ما ببريم خونه!
ايواي يادم رفته بود اينو بگم :
موقع جمع كردن دفترچه ها وسط هاي سالن بودم كه احساس كردم ضخامت يكي از دفترچه ها يهويي كم شد. ايستادم و داخل اونو نگاه كردم . نمي دونم ترتيــــب شماره ها از كي عوض شده كه از صفحه 4 رسيده بود به صفحه 13!!!!!!
يادم اومد كه تو ابتدايي وقتي شمردن رو يادمون داده بودن مي گفتن بعد از چهار، پنج مياد بعد شش و بهمين ترتيب تا دوازده و سيزده.
يه نگاهي به نفري كه دفترچه رو ازش گرفته بودم انداختم و صفحات رو نشونش دادم، خنده اي كرد و براي اينكه خيلي وضع وخيم تر نشه گفت : من فكر كردم مي تونيم ببريم خونه !
برگه ها رو ازش گرفتم (قشنگ برگه ها رو تا كرده بود و گذاشته بود جيبش )و گذاشتم داخل دفترچه.
و اين بود ماجراهاي كنكور 85 دانشگاه آزاد اسلامي
فعلا
از اونجاييكه ما به عنوان پيشكسوتان دانشگاه تو هر برنامه اي شركت داريم، امروز هم تو دو نوبت صبح و عصر به عنوان مراقب كنكور در خدمتتون بوديم.
مي خوام براتون از اتفاقات و بخصوص از نفراتي كه براي دادن كنكور اومده بودن بگم:
همون ابتداي كار قبل از شروع كنكور كه پاسخنامه هارو ميدن رابط سالن بجاي پخش پاسخنامه سوالارو پخش كرد كه بعد از چند دقيقه چند تا از داوطلب ها اعتراض كردن كه : بابا ما چند بار كنكور داديم اول بايد پاسخنامه رو بدين.![]()
طرف بعد از اينكه فهميد اول كار ضايع كاري كرده زود با كمك ما اونا رو جمع كرد و پاسخنامه ها رو داد.
كنكوري كه اولش اينطوري شروع بشه خدا آخر و عاقبتش رو بخير كنه؛
داشتم مي گفتم : بين داوطلب ها يه پيرمرد حدودا 60 ساله بود كه جاي پدربزرگ من (اطلب العلم من المهد الي اللهد)
پسري با موهاي پريشان كه تو اون هوا كاپشن هم تنش بود نمي دونم چه بلايي سرش اومد كه همون اول كار خون از دماغش فواره كرد.
يه مرد 40-45 ساله كه با اون سن و سالش خودش رو مي خواست جاي جوونها جا بزنه (پيرهن رنگ روشن آستين كوتاه .عينك كلاس و موهاي ...)
من نمي دونم اينا چه قدر درس مي خونن كه بعد از نيم ساعت ديدم سرشو گذاشته رو صندلي و خوابيده(البته قيافش به بچه مثبتا نمي خورد)
يكي ديگه بود كه بعد از يه ساعت كه كنكور شروع شده بود منو صدا كرد و گفت : مي تونيم بريم !![]()
بغل دستيش ، پسري با ريش پرفسوري و موهاي مدل ميكروبي كه اهل تقلب هم بود ( زير چشمي دور و برش رو مي پاييد و مواظب بود كه هيچ جوابي از چشمش پنهون نمونه ) اما ...
اما به كي نگاه مي كرد، همون كه گفتم خوابيده بود.(بعد دید نمی شه همون جوری پاسخنامه رو بده ، شروع كرد به ده بيست سي كردن )![]()
يه پسر حدودا 25 ساله كه مثل اينكه بهش گفته بودن تو كنــــكور آدم از گرسنـــگي ميميره ، نمي دونم چي با خودش آورده بود كه از اول تا آخر جلسه فقط مي خورد!![]()
من هر چقدر بنويسم بازم جا داره
البته اين فقط مال نوبت صبح كنكور بود نوبت بعد از ظهر رو به همراه ماجراهاي روز جمعه كنكور براتون مي نويسم.
فعلا![]()
اینم چند تا از شعرهای دلنشین سهراب



فعلا
اگه تونستم ،بعد از كنكور اتفاقات جالبي كه اونجا افتاده واستون مي نويسم
تا بعد
تو این روزای اولی که من به این وبلاگ اضافه شدم به این خاطر سرم به كنكور مشغول بود نتونستم چيزي بنويسم
اين هفته دو بار كنكور دادم، يكيش روز جمعه كنكور هنر و اون يكي يكشنبه تو رشته علوم انساني بود.
اولي رو زياد خوب نبود (البته من بلد بودما اونا سوالارو اشتباهي داده بودن)
دومي هم كه مال رشته خودم بود بدك نبود (اين بار طراح سوالا كارشو بلد بود )![]()
البته بيشتر خودم دوست دارم هنر قبول شم.
راستي از اين كه به بنده دلگرمي ميدين و برام آرزوي موفقيت مي كنين ممنونم
دعا كنين بتونم سد كنكور رو پشت سر بذارم و وارد دانشگاه بشم![]()
![]()
![]()
امروز دلم گرفته
چیز خاصی هم ندارم که بنویسم
فقط یه جرقه می خوام که بغضم بترکه
نمی دونم چرا
هر چی فکر می کنم هیچ بهونه ای پیدا نمی کنم
پرم از بغض
من هر وقت دلم پر می شه میرم وادی رحمت، نمی دونم چرا اونجا آروم می شم
دلم قرار پیدا می کنه
فردا
اگه فرصت کنم باید برم
فعلا
بالاخره این همسفر جدید ما کارش رو شروع کرد اما چرا اینقدر دیر؟
من بیشتر می خواستم ایشون از لحظات قبل کنکور برامون بنویسن اما...
منتظر می مونیم تا برامون از خود کنکور بگه
برای موفقیت ایشون دعا می کنم![]()
فعلا
سلام
براي اولين پست كمي دير كردم اما همين الان كه دارم اينو مي نويسم دارم آماده ميشم كه برم براي كنكور
چند ساعت ديگه كنكور دارم
دعا كنين

از این به بعد نویسندگان این وبلاگ به دو نفر افزایش پیدا می کنه
دوستی که پشت کنکوریه و داره برای کنکور امسال آماده می شه
فکر کنم مطالبش خوندنی باشه
با آرزوی موفقیت برای این دوست تازه وارد به عرصه وبلاگ نویسی
فعلا
سلام بچه ها
امروز تولدم بود. می خواستم یه تصویر از بچگی هام بذارم تو وبلاگ اما عکسی کم سن و سال تر از این پیدا نکردم
من اینجا نه ماهمه. چطوره؟
فعلا

آن مرد با دولت عشق آمد
همو که همه را می شناسد و در هوای تازه تنفس می کند
مردی از جنس مردم که دولت رفاه را تشکیــل داد و برای هر جــوان
ایرانی ۵۰ هزار تومان ماهیانه پرداخت نمود تا زندگی خوب برازنده
ایرانی باشد
و ثابت کرد که
می شود و می توانیم

این متن رو بنده درست یک سال پیش، موقعی که نتایج دور دوم انتخابات اعلام شد نوشتم. اگه دقت کرده باشین از شعارهای تمامی کاندیداهای ریاست جمهوری تشکیل شده.
فعلا
می گفت باید برای یار و اثبات عاشقی جان داد.
حرفش این شده بود، از عمر من بکاه و بر عمر او بیافزا
آخر به آرزویش رسید
وصیتش این بود که او را در ظلمات شب دفن کنند تا روشنایی ها فراموش نکنند که زمانی کسی بود که تابندگی اش خورشید را بی فروغ می کرد؛ وصیت کرد قبرش را مخفی کنند تا ...
تا فقط برای یار باشد و بس !
جرمش فقط این بود که عاشق بود.
عاشق علی (ع) و ولایتش.
به مناسبت سالگرد شهادت دکتر چمران -سردار جنگهای نامنظم
با یک روز تاخیر
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق
چیزی نخواسته ام.
عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد ، استعدادهای نهفته
مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم . در
عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبا بین پیدا می کنم.
به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم
و ابعاد دیگری را می یابم . به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم.
به خاطـــر عشق است کـه خـــدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیـــات و هستی خود را
تقدیمش می کنم.
برگرفته از کتاب « خدا بود و دیگر هیچ نبود »
دستنوشته های شهید دکتر چمران