سفر شاید در نظر خیلی ها خوب به نظر برسه اما وقتی چند نفر از بهترین دوستات دارن به یه مسافرتی میرن که تو هم آرزوی رفتن به اونجارو داری و تو هم بعیده که بتونی با اونا همسفر بشی اونموقعست که این سفر برای تو دردناکه
شاید هم قسمت ما این بوده![]()
![]()
میگن : بسیار سفر باید تا انسان جهانگرد بشه !!!![]()
درسته اصلا حال خوشی ندارم اما اینم یه شوخیه کوچیک بود.
فعلا

بو دنیا فانی دور فانی ...
نمی دانم انسان برای چه به این دنیا دل می بندد در حالی که نعمات دائمی در انتظارش هستند ...
عمو بزرگ رفت.
فاتحه ای نثارش کنیم.

فعلا
می گویند پیرمردی دارد می آید
چند روزی می شود که شهر تدارک استقبال از او را می کند
همه انتظار دیدنش را می کشند
از زمانی که رفته تا بحال کودکان به بلوغ رسیده اند
بیشتر همانها هستند که خیابانها را آب و جارو می کنند و گل و شیرینی بین مردم پخش می کنند
از دور دست چیزی در آسمان شهر به چشم می خورد
آری همان مرکبی است که پیرمرد را به سوی دیار خویش باز می گرداند
همه در التهابند
چگونه می شود خدایا ؟
آیا به سلامت پا بر زمین خواهد گذاشت ؟
همراهان پیرمرد در داخل هواپیما هم درست در همین حال و هوایند
ملتهب و نگران
اما خودش

انگار نه انگار که خبر خاصی در جریان باشد
حتی ضربان قلبش هم تغییری ندارد درست مثل روزهای دیگر خدا !
محکم و استوار
**************
مصمم و مطمئن
از راهی که در پیش روی خویش دارد.
هواپیما بر زمین می نشیند
وقت آنست که فرشته بر سرزمین قدم نهد
والفجر ...........

این سه تا پست پی در پی
به جای این چند روزی که نتونستم بنویسم
فعلا

فعلا
مدتی بود در آرزوی آن بودم که قلمم بر روی کاغذ غلت بخورد
و نام زیبای بانوی سه ساله رقیه (س) بر آن نقش ببندد
در پستوی ذهنم دنبال جایی می گردم که از آن سراغت را بگیرم،حیف که تنها خارهای بیابان را برای سراغ گرفتن از تو نشانم می دهند!
پاهای نازنینت در چه وضعند بانو ؟
بلند شو !
درست است که بعد از بابا خیلی دویده ای تا از مسیر تازیانه و اسب های چموش دور بمانی
اما بلند شو
ماجرای تو هنوز پس از این آغاز می گردد
تا بلاد شام راه دراز است
و عمه زینب تنها !
السلام علیک یا رقیه (س)
تا بعد
