یا غریب الغربا
گنبد طلایی ات را به انتظار نشسته ام تا اشک چشمانم را نثارش کنم
من که توی سیاهی ها از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم
فعلا
یادش بخیر
.........
چهـــارشــنبه ســـوری
.........
سال هشتاد و سه
.........
شهرک پرواز
........
۳۱۷ب۳۹
......
انــفــجار
.......
و باز هم انفجار
.........
و ...
فعلا
کاروان به کربلا می رسد
تل زینبیه باز پذیرای زینب است
زینب از ناقه پیاده می شود
یاد روزی می افتد که در همین مکان، ابالفضل پایش را ستون کرده بود؛
علی اکبر از دست عمه می گرفت تا از ناقه پیاده شود
اما اینبار نه اکبری هست و نه عباسی
.......................
جایی که زمانی آب آرزوی بچه ها بود
حال دیدن دوباره عمو عباس مشک بدوش آخرین آرزوی آنهاست
در کربلا دیگر آب قیمت جان نیست
فعلا
دستی بر آر ...
آیا بلبلی خواهد بود که در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟؟؟
فعلا
یا اباالحسن !
گر بر سر کوی تو نباشم چه کنم
گر واله روی تو نباشم چه کنم
ای جان جهان به تار موی تو اسیر
گر بسته موی تو نباشم چه کنم
فعلا

آخر ای ماه به درد دل من تسکینی !
ساعت ۲:۴۹ دقیقه است و ماه هنوز گرفته است
نماز آیات یادمون نره !
فعلا

یا اباصالح ادرکنی
کار گل زار شود گر تو به گلزار آیی
نرخ یوسف شکند در تو به بازار آیی
خیلی وقت بود آهنگ وبلاگ از کار افتاده بود
وقت کردم درستش کنم
گوش کنین و حالشو ببرین
(فقط اگه برای اولین باره که میایید تو وب، صبر کنید تا آهنگ کاملا لود بشه)
فعلا
اللهُمَ لَکَ الحَمدُ حَمدَ الشاکِرین
فعلا
جمعه ای دیگر فرا رسید و دلتنگی سراسر وجود انسان را فرا گرفت
می خواستم یه مطلب در مورد حضرت صاحب الزمان بنویسم اما تو یه کتاب به مطلبی بر خوردم که حیفم اومد نیارمش تو وبلاگ
وصیتنامه شهیدی به اسم مهدی رجب بیگی که من بخشی از اون رو می نویسم
« چه باید کرد ؟
از یک سو ، باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.
هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی ؟
چه می شود امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم »
دیگه چیزی برای گفتن ندارم
کلا جملات بالا فکرم رو به خودش مشغول کرده
عجبا از این روح بزرگ
عجبا از شهدا ...
یا صاحب الزمان
ترسم تو بیایی و من آن روز نباشم
البته به قول شهید آوینی خواندن داستان کربلا را چه سود ؟ اگر دل کربلایی نباشد
پروردگارا !
توفیقمان ده دل خویش را مهدوی نماییم و منتظر واقعی آن حضرت .
فعلا
باز دلم هوای پادگان دزفول کرده است ...
.
عطر تربت پاک شلمچه به مشام می رسد ...
.
طلائیه را همیشه با سه راهی شهادتش به خاطر می آورم ...
.
هنوز سوزش پاهایم را بر خاک فکه از یاد نبرده ام ...
.
مناجات های قبل از اذان پادگان ...
.
دعای عهد های بعد از نماز صبح ...
.
غذای سرد و یخ کرده ...
.
دلشوره های شب خاطره ...
.
راوی ...
.
چادر آقا مهدی ...
.
آشپزخانه پادگان ...
.
دانشگاه خرمشهر ...
.
خوابگاه سوسنگرد ...
.
مارمولک های همیشه فراری ...
.
سوسیس خوران ...
.
...........
طعنه های بعد از برنامه ...
........................
.......................
...................
...........
.....
..
.
فعلا