مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
ترا می بینم و میلم زیادت می شود هردم
فعلا
پرسیدم : انشاالله شما کی راهی می شوید ؟
با حسرتی که از عمق وجودش سرچشمه می گرفت پاسخ داد : امسال قسمتمان نبود
ما رو هم دعا کنید
به سبز قبا که رسیدیم
چهره آشنایی نظرم را به سوی خویش جلب کرد ؛
اما نمی باید او آنجا می بود
به چشمانم اعتماد نکردم ، با خودم گفتم حتما اشتباه می کنی
فکه ، شلمچه ، ...
به هر کجا که قدم می گذاشتم همان نگاه مصمم آشنا همراه مان بود
اما باز گناه را به گردن چشمان خسته از بیداری شبانه چندین روزه انداختم و ندیده به حساب آوردم
یاد آخرین جمله اش افتادم
قسمتمان نبود..... ما رو هم دعا کنید
در طلائیه ؛ باز دیدمش
اینبار نمی توانستم خود را گول بزنم
نمی دانم چرا ؟
ترسیدم قدم به پیش نهم ...
اما نگاهم هر لحظه در پی او می گشت
اینبار دیگر به یقین دانستم که
** او آنجا بود **
همراه همسفران خویش
فعلا
برگشتم
با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین ...
با خاطراتی از سرزمین های همیشه سبز ...
سرزمین هایی از جنس نور ...
از جنس خون ...
خونی سرخ رنگ تر از غروب غم انگیز پادگان ...
سرخی ای سبز تر از انتظار ...
و انتظاری سبز به امتداد سرخی قطرات خون شهدا ...
نامشان سرخ و یادشان سبز ...
فعلا
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
.........
یادم باشد
که روز و روزگار خوش است
همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها دل ما دل نیست.
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی
گرامی باد
فعلا