الهی !
رجب بگذشت وما ازخود نگذشتیم
به حق مولود شعبان
تو از ما بگذر!

سلام بر دوستان عزیزم
خیلی وقت بود دیگه اصلا بهم حال نمی داد رفتن گردش با بچه ها
نمی دونم شاید یه چیزیم شده که اینجوری شدم
هفته قبل با بچه ها رفته بودیم یکی از گردشگاه های شهر
بازم مثل بارهای قبل اصلا فاز نمی داد تا اینکه خبری رو از دوستان شنیدم که خیلی خیلی خوشحالم کرد
خبری که شاید اون روز رو یکی از خاطره انگیز ترین روزای زندگیم کرد ...
و اون این بود که آقا مرتضی ازدواج کرده
مرتضایی که همه مون اونو بخاطر لوطی گریهاش میشناختیم (۱)
مرتضایی که مرام و معرفتش زبان زد خاص و عام بود
هر کجا که می رفت با خودش خنده رو به نفرات جمع سوغاتی می برد
و البته هنوز هم که هنوزه همون جوریه
می دونی ...
این شادی و خوشحالی زمانی چندین برابر شد که فهمیدم نفر دومی رو هم می شناسم و ایشون هم از معتمدین و بزرگان قوم هستند .
خواهر بزرگوارم سرکار خانم ه . آ (۲) که شاید یکی از افتخاراتم این باشه که مدتی همراه ایشون و دوستان دیگه فعالیت فرهنگی داشتم - البته ما از زیردستان بودیم -
و البته این خوشحالی زمانی به اوج خودش رسید که تونستیم همون دور و برا پیداشون کنیم و تبریکمون رو حضوری خدمتشون برسونیم.
این مطلب رو هم بنده نوشتم که کامل کامل کنم : اول تبریک تلفنی ، بعد حضوری و در آخر تبریک کتبی
آقا مرتضی و خانم ه ۰آ بنده از صمیم قلب پیوند شما رو تبریک می گم و از خداوند براتون روزای خوب و خوشی رو خواستارم .
امیدوارم که در مورد دوستان همیشه از این مدل خبرا باشه
آمین
پی نوشت :
(۱) : بخاطر این از فعل گذشته استفاده کردم که روزای خوش با هم بودن تو دانشگاه یادآوری بشه
(۲) : از اونجایی که همیشه بچه ی مثبتی بودیم نخواستیم اسم آبجی مون رو اینجا بنویسیم ( در خانه اگر کس است یک حرف بس است )
عزت زیاد
